تبليغاتX
غمزه


غمزه


دارد باران می بارد

و داغ تنهایی ام

تازه می شود!

نگو که نمی آیی

نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی

 از ابتدای خلقت...

سخن از تنها سفر کردن نبود

قول داده ای

باز گردی

از همان دم رفتنت

تمام لحظه های بی قرار را

بغض کرده ام

و هر ثانیه که می گذرد

روزها به اندازه هزار سال

از هم فاصله می گیرند!

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت16:14توسط نازنین | |


تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام , دوست می دارم .
تو را به خاطر عطر نان گرم 
برای برفی که آب می شود دوست می دارم 
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام , دوست می دارم .
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم .
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت ,
لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم .
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم .
برای پشت کردن به آرزوهای محال , 
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم .
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم .
تو را به خاطر دود لاله های وحشی ، 
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان ، 
برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم ، 
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم .
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم .
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها ، 
پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم .
تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم .
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم .
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم .
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم .
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام , دوست می دارم . 
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام , دوست می دارم . 
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم , دوست می دارم .

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت18:17توسط نازنین | |

 

 

 چقدر حرف هست و من فقط سکوت میکنم

آمدنت را سکوت کردم.

داشتنت را سکوت کردم.


رفتنت را سکوت کردم.

انتظار بازگشتت را هم.....

حالا نوبت توست...

باید در سکوت به تماشا بنشینی

سوختنم را


+نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت23:21توسط نازنین | |

من می آیم..



آرام...بی صدا...

قدم بر میدارم درون كوچه های دلتنگی ات.


تو در خوابی...

عمیق فرو رفته ایی در رویای مهتابی ات.


از این من تا تو...

یك ترانه؛ یك رویا؛یك مهتاب فاصله است!

من می گذرم....

شب را می برم.....
تو بر می خیزی...

نگاه می كنی...
جای پایی برایت آشناست

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت18:14توسط نازنین | |


يار با ما بي وفايي ميکند 
بي سبب از ما جدايي ميکند 

شمع جانم را بکشت آن بي وفا 
جاي ديگر روشنايي ميکند 

ميکند با خويش خود بيگانگي
با غريبان آشنايي ميکند

جو فروشست ،آن نگارسنگدل 
با من ا و ، گندم نمايي ميکند


+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت23:38توسط نازنین | |


 

بازي شروع شد

دويدم

دست و پا زدم

غرق شدم

دل شكستم

عاشق شدم

بيرحم شدم

مهربان شدم

بچه بودم

بزرگ شدم

پير شدم

بازي تمام شد

زندگي را باختم

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت20:26توسط نازنین | |

هر روز در امتداد نوسان ثانیه های سیاه بر خود لعنت میفرستم 
...
در روزی كه به  سیاهی شب بود رفتی و من ماندم و  گرد خاکستری
انتظار...
از سنگ صدا بر آمد كه نرو اما گویی دهانه مرا بسته بودند...
و تو رفتی...
هرچه فریاد زدم...
زاری کردم...
تو حتی در عبور جادهای بی کسی هم نبودی...
خط سپید جاده قاصد سیاه پوش، اخبار عزای رفتنت بود
بر تمام ابرهای بی باران گریستم...
از تمام مترسکهای آدم نمای مضحک سراغت را گرفتم ...
ولی گویی سالها بود كه از اینجا رفت بودی!

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت23:32توسط نازنین | |

فصل طلایی من
فصل همیشه باران
فصل سقوط برگ و
فصل وداع یاران
فصل غروب خورشید
در امتداده جاده
فصل حکومت ابر
در اوج سبزه زارن
فصل ترنم شعر
در قلب عاشق من
فصل تراوش اشک
از چشم بیقراران
فصلی كه  میکند کوچ
درنا به سوی خورشید
فصلی كه میشود باز
بر رویه غصه  خندید
فصل همیشه شاعر
فصل شکست و تردید
وقتی كه از دل من
صدها ترانه جوشید
فصل مترسک پیر
تنها درون جالیز
فصل همیشه عاشق
فصل قشنگ پاییز
     

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت16:29توسط نازنین | |

 

 

در خود به دنبال امید گشتم
یادم آمد آن را هم از من دزدیده اند...
احساس میکنم که زندگی بی تو
خالی از شورو عشق و بی تابیست
خالی از لحظه های آبی رنگ
خالی از آسمان مهتابی ست
زندگی برای من بی تو
انتظارو تحمل و درد است
آسمانم همیشه بارانیست
و شبم بی ستاره و سرد است!!!

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت0:0توسط نازنین | |

چگونه من تو را خواندم؟!
وقتی که بی صدا تر از همیشه
فریاد در گلویم مرده بود؟
چگونه تو را دیدم ؟!
وقتی که بی تاب تر از همیشه
تصویر چشمانت در چشمانم
مرده بود؟


چگونه تو را دریافتم
وقتی بی خاطراتت
بی رویایتت
بی حضورت
قلبم زیره گامهایت مرده بود؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت0:0توسط نازنین | |