|
دارد باران می بارد و داغ تنهایی ام تازه می شود! نگو که نمی آیی نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی از ابتدای خلقت... سخن از تنها سفر کردن نبود قول داده ای باز گردی از همان دم رفتنت تمام لحظه های بی قرار را بغض کرده ام و هر ثانیه که می گذرد روزها به اندازه هزار سال از هم فاصله می گیرند!
بازي شروع شد دويدم دست و پا زدم غرق شدم دل شكستم عاشق شدم بيرحم شدم مهربان شدم بچه بودم بزرگ شدم پير شدم بازي تمام شد زندگي را باختم
فصل طلایی من
در خود به دنبال امید گشتم
چگونه من تو را خواندم؟!
|